سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
مادر از دخترش پرسيد: دخترم، چرا پر كردن نمكدونها اين قدر طول كشيد؟!
دختر: آخه سوراخهاي سرش خيلي تنگ بود!!!
دختر: آخه سوراخهاي سرش خيلي تنگ بود!!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 18:56 | لینک
|
شنبه سی و یکم فروردین 1387
میگن توی اصفهان کاندیداهای
مجلس
برای تبلیغات دیگه زیاد
ولخرجی نمی کردن که هی پوسترای بزرگ چاپ کنن بزنن به در و دیوار. خود
کاندیداها هر روز از یه درخت آویزون می شدن؟!!!!!!!!!!!
وقت برای تلف کردن دارین؟! بسیارخوب!
نوشته شده توسط amir در ساعت 13:8 | لینک
|
جمعه شانزدهم فروردین 1387
به یکی گفتن با شمشیر جمله بساز.
گفت:
فدات شم شیر می خوری؟!!
(می دونم خیلییییییییییی خنک بود!!)
گفت:
فدات شم شیر می خوری؟!!
(می دونم خیلییییییییییی خنک بود!!)
نوشته شده توسط amir در ساعت 22:33 | لینک
|
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
روزی معلمی به شاگرد خود گفت: از روی درس 10 بار بنویس!
روز بعد شاگرد از روی درس شش بار نوشت. معلم به او گفت چرا از روی درس شش بار نوشتی؟!
شاگرد گفت: بدبختی اینجاست که ریاضی مان هم ضعیف است!!!
روز بعد شاگرد از روی درس شش بار نوشت. معلم به او گفت چرا از روی درس شش بار نوشتی؟!
شاگرد گفت: بدبختی اینجاست که ریاضی مان هم ضعیف است!!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 19:29 | لینک
|
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
بیمار:آقای دکتر فکر می کنم سیاه سرفه گرفته باشم.
دکتر:پس لطفا اینجا سرفه نکنید. چون تازه دیوارها را رنگ کرده ایم!
دکتر:پس لطفا اینجا سرفه نکنید. چون تازه دیوارها را رنگ کرده ایم!
نوشته شده توسط amir در ساعت 12:32 | لینک
|
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
اولي: آقاي دكتر، من فكر مي كنم عينك لازم دارم.
دومي: بله حتما! چون اين جا مغازه ساندويچ فروشي است..!
دومي: بله حتما! چون اين جا مغازه ساندويچ فروشي است..!
نوشته شده توسط amir در ساعت 19:58 | لینک
|
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
بيمار: آقاي دكتر! هنوز انگشتم درد مي كند.
دكتر: ببينم، مگر نسخه اي را كه هفته قبل بهت داده بودم، نپيچيدي؟
بيمار: چرا! پيچيدم دور انگشتم، ولي خوب نشد كه نشد!
دكتر: ببينم، مگر نسخه اي را كه هفته قبل بهت داده بودم، نپيچيدي؟
بيمار: چرا! پيچيدم دور انگشتم، ولي خوب نشد كه نشد!
نوشته شده توسط amir در ساعت 16:44 | لینک
|
شنبه دهم فروردین 1387
پدر: احمد چرا با علی دعوا کردی؟ببین لباسات همه پاره پاره شده باید یه لباس دیگه برات بخرم.
احمد: ولی باباجون، پدر علی باید یه علی دیگه بخره!!!
احمد: ولی باباجون، پدر علی باید یه علی دیگه بخره!!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 19:29 | لینک
|
شنبه دهم فروردین 1387
اولی: چرا این قدر میخ به دیوار کوبیدی؟
دومی: خب معلومه! برای اینکه محکم بشه!؟؟
دومی: خب معلومه! برای اینکه محکم بشه!؟؟
نوشته شده توسط amir در ساعت 15:36 | لینک
|
شنبه دهم فروردین 1387
معلم: چرا انشایی که درباره ی گربه نوشتی مثل انشای برادرته؟!
رضا: آقا اجازه چون ما یک گربه بیشتر تو خونمون نداریم!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 11:39 | لینک
|
شنبه دهم فروردین 1387
شوهر: عزیزم همیشه صحبت کردن با تلفنت چند ساعت طول می کشید اما این بار فقط یه ساعت صحبت کردی. معلومه که هوای جیب شوهرتو داری!
زن: نه بابا مزخرف نگو، شماره رو اشتباهی گرفته بودم!!!
زن: نه بابا مزخرف نگو، شماره رو اشتباهی گرفته بودم!!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 10:54 | لینک
|
شنبه دهم فروردین 1387
در تيمارستان
رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»
نوشته شده توسط amir در ساعت 10:1 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 23:21 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
حیف نون ماه رمضون زولبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا حَسَنه ... کسي به زولبيا دست نَزَنه!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 21:31 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
اولي: حیف نون چرا دستت شكسته ؟!
حیف نون: ديروز روي یه ديوار بلند راه مي رفتم كه يه دفعه ديوار تموم شد!!
حیف نون: ديروز روي یه ديوار بلند راه مي رفتم كه يه دفعه ديوار تموم شد!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 21:30 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
سر درس دستور زبان معلم از شاگردش می پرسه: اگر تو الان بگی "از مدرسه خوشم ميآيد"
این جمله دارای چه حالتیه؟
شاگرد میگه: حالت استثنايي!
شاگرد میگه: حالت استثنايي!
نوشته شده توسط amir در ساعت 21:2 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
پدر از پسرش پرسيد: امتحان رياضي امروزت چطور بود؟
پسر: يكي از جوابهام غلط بود.
پدر: معلمتون چند تا سؤال داده بود؟
پسر:پنج تا.
پدر: اين خيلي عاليه، پس بقيه سؤال ها رو درست حل كردي؟
پسر: نه دیگه، اصلا وقت نشد به بقيه نگاه كنم..!!
پسر: يكي از جوابهام غلط بود.
پدر: معلمتون چند تا سؤال داده بود؟
پسر:پنج تا.
پدر: اين خيلي عاليه، پس بقيه سؤال ها رو درست حل كردي؟
پسر: نه دیگه، اصلا وقت نشد به بقيه نگاه كنم..!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 21:1 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
معلم: «سعيد، توجه كن! پنجاه تومان نخود، سي تومان
لوبيا و چهل تومان گوشت خريديم. جمعشان چقدر مي شود؟»
سعيد پس از كمي فكر: «يك كاسه آب گوشت حسابي!»
سعيد پس از كمي فكر: «يك كاسه آب گوشت حسابي!»
نوشته شده توسط amir در ساعت 21:0 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
معلم: چرا در نوشتن انشا از پدرت كمك نمي گيري؟
دانش آموز: آخ اون از دست شما دلخوره!
معلم: از دست من، چرا؟
دانش آموز: چون شما هفته ی قبل به انشاي اون نمره بدي داديد!
دانش آموز: آخ اون از دست شما دلخوره!
معلم: از دست من، چرا؟
دانش آموز: چون شما هفته ی قبل به انشاي اون نمره بدي داديد!
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:58 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : "من تراب وضع خراب !"
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:56 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
روزي افسر پليس راهنمايي، ديد كه يك خودرو چراغ قرمزها رو رد مي كنه و اصلاً عين خيالش هم نيست كه خلاف مي كنه. خودرو رو متوقف كرد و از راننده پرسيد: «چراپشت چراغ قرمز توقف نمي كني؟» راننده در حالي كه كاغذي رو كه در دست داشت نشون مي داد گفت: «جناب سروان تقصير من نيست. روي اين آدرس نوشته شده : چراغ اول را رد مي كني، چراغ دوم را هم رد مي كني و بعداز چراغ سوم مي پيچي دست راست ....!»
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:56 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
اولي: چرا سرتو تو قفس كردي؟
دومی: ميخوام خواب از سرم نپره؟!
دومی: ميخوام خواب از سرم نپره؟!
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:55 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
شكارچي اول: خوب، هندوستان كه بودي شكار ببر هم رفتي؟
شكارچي دوم: البته، روزي براي شكار ببر به جنگل رفتم.
شكارچي اول: شانس هم آوردي؟
شكارچي دوم: بله، با ببري روبرو نشدم!
شكارچي دوم: البته، روزي براي شكار ببر به جنگل رفتم.
شكارچي اول: شانس هم آوردي؟
شكارچي دوم: بله، با ببري روبرو نشدم!
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:54 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
اولي: ببخشيد با حرف هايم سرشما را درد آوردم.
دومي: نه اختيار داريد. من حواسم از همان اول جاي ديگر بود!!!
دومي: نه اختيار داريد. من حواسم از همان اول جاي ديگر بود!!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:53 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
اولي: تا به حال به هيچ كدام از آرزوهاي دوران كودكي ات رسيده اي؟
دومي: بله، وقتي بچه بودم و مادرم موهايم را شانه مي كرد، آرزو داشتم كچل بشوم!
دومي: بله، وقتي بچه بودم و مادرم موهايم را شانه مي كرد، آرزو داشتم كچل بشوم!
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:52 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
مادر از دخترش پرسيد: دخترم، چرا پر كردن نمكدونها اين قدر طول كشيد؟!
دختر: آخه سوراخهاي سرش خيلي تنگ بود!!!
دختر: آخه سوراخهاي سرش خيلي تنگ بود!!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:52 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
به حیف نون ميگن نظرت در باره ي توپ فوتبال چيه؟ يه كم فكر مي كنه ميگه:شطرنج گردالي..؟!
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:13 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
به حیف نون ميگن جورابات چرا يكيش قرمزه يكيش آبي؟ ميگه نمي دونم، يه جفت ديگه هم توخونه دارم، همين جوريه!
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:11 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
اصفهانیه خونش آتش ميگيره اس ام اس ميزنه به آتشنشاني ميگه يه خونه آتيش گرفته زنگ بزنيد تا آدرسشو بگم!!
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:9 | لینک
|
جمعه نهم فروردین 1387
می دونید اولین بار که آدم حوا رو دید بهش چی گفت؟ گفت ایوووووووووو چه خانم با شخصیتی! با من ازدواج می کندنده؟
نوشته شده توسط amir در ساعت 20:8 | لینک
|

